پنجره به انتظار نشسته است در انتظار لحظه هاي ناب که از سکوت ژرف قاصدک نوايي از اميد و آرزو رسد و سرنوشت آنچنان در نبرد با غرور و من که بشکنيم و باز پچ پچ دقيقه ها خبر ز دير شدن مي آورد کوله بار سيب سرخ را بيار که آرزوي دل سقوط مي کند و پازلي که از هم گسسته است مي روم... نيمکت مرا صدا مي زند
عالیه بهزادی
+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت10:15 قبل از ظهرتوسط tata |
|