در انتهاي جاده اي تاريک دل در عبور لحظه هاي ناب مي رفت و مي شست از نگاه ما روياي زيباي رهايي را دل در نگاه ساده رويا موجي ز ترس و دلهره انباشت رويا به دنبال دلي آرام در بند زندان جدايي ها کابوس شوم مرگ را مي ديد اما در اين تاريکي سخت جدايي ها نوري ز عمق شعله هاي شب بانگي ز آزادي رويا داشت تنها سوار مرکب خورشيد از سوي فصل مهرباني ها در موج نمرود و تن آتش دستي به جنس ياس و ميخک داشت او آمد و با دستي از روح خدا زخم کابوس جدايي گشت و....رفت.
تقدیم به روح بلند روح خدا
+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت10:7 قبل از ظهرتوسط tata |
|