|
السلام ای کربلای پنج ما السلام ای کشتزار رنج ما السلام ای نخلهای استوار السلام ای کشته های بی مزار همیشه برای من عشق بی معناترین و بی مفهوم ترین واژه بود. هیچگاه این لغت را باور نداشتم تا اینکه خودم به سرزمین عشق پا نهادم و معنای واقعی آنرا درک کردم،کل مفهوم عشق اینجا تکامل می یابد، آری سرزمین عشق! سرزمین نور! سرزمین یار! سرزمین معرفت! سرزمین شلمچه! وقتی وارد شدم دلم اجازه نداد جلوتر قدم بگذارم و روی خون شهدا بروم، پاهایم را چون قلبم عریان کردم و به دست خاک سپردم، چه لذتی داشت انگار پرواز می کردم دلم می خواست گوشه گوشه خاک را بوسه باران کنم چرا که چه خونهای پاکی این خاک را غسل داده بود. « دلم عجب شوری داشت »... همیشه در ذهنم این تفکر بود که شهدا کاری عاقلانه کردند و از وطنشان محافظت کردند، اما نه آنان مرز عقل را شکستند و به سرزمین عشق پای نهادند. نمی دانستم کدام گروهشان مقدم ترند؟ آنانکه چون قاسم از جوانی نرسیده خود گذشتند و چون مجنون دل به وادی عشق بستند و یا آنانکه چون عباس دستان خود را به طواف کعبه عشق فرستادند، یا شایدم آنانکه سرنیزه دشمن نتوانست قامت رعنا و استوارشان را تحمل کند پس از گردن به دو نیم کرد، اما نه! شاید آنهایی که نه خودشان شناخته شدند و نه طریقه شهادتشان، آری کجایند آن مردان بی ادعا؟؟؟... درست است، این عطر آشناست،« شلمچه بوی بقیع می دهد»...« اینجا قطعه ای از بهشت است» پس چه زیباست در بهشت نماز خواندن، نیت میکنم و می ایستام : دو رکعت نماز زیارت عشق قربهَ الی الله الله اکبر... دیگر حال خودم را از دست دادم نفهمیدم این دو رکعت را چگونه خواندم فقط فهمیدم دیگر توان ایستادن نداشتم، زانوانم سست شدند و زمین را تکیه گاه خود قرار دادند، سر بر خاک نهادم و آنرا بوسه باران کردم، بوسیدم، آنقدر که از خود بیخود شدم.
|
About![]()
Home
|