در انتهاي جاده اي تاريک دل در عبور لحظه هاي ناب مي رفت و مي شست از نگاه ما روياي زيباي رهايي را دل در نگاه ساده رويا موجي ز ترس و دلهره انباشت رويا به دنبال دلي آرام در بند زندان جدايي ها کابوس شوم مرگ را مي ديد اما در اين تاريکي سخت جدايي ها نوري ز عمق شعله هاي شب بانگي ز آزادي رويا داشت تنها سوار مرکب خورشيد از سوي فصل مهرباني ها در موج نمرود و تن آتش دستي به جنس ياس و ميخک داشت او آمد و با دستي از روح خدا زخم کابوس جدايي گشت و....رفت.
تقدیم به روح بلند روح خدا
+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت10:7 قبل از ظهرتوسط tata |
|
دل چه رنگي دارد؟ آب،آبي،آسمان،دريا... دل تو رنگ غروبي سرخ است، سرخي آتش سوزان؟ يا که مثل دل من آبي روشن خوشرنگ زلال درياست؟ گفته بودي شايد: دل من رنگ اقاقي هايست که سر زلف تو را بوسه چين خواهد کرد يا که همرنگ بلور.... شبنم ناز سر شبدرهاست! ولي من مي گويم: دل تو رنگ تلاطم، رنگ زيباي صداقت، آبي دريايست...
+نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط tata |
|
قشنگ ترين روياي من نگاه گيراي تو... تو لحظه هاي عاشقي دل، مال چشمهاي تو دل اسير و عاشقم پي تمناي تو... دست حقير و غمزدم دنبال درياي تو... تمام حرفهاي دلم تقديم دنياي تو...
+نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت7:21 بعد از ظهرتوسط tata |
|