|
آنشب که باران مرا به خود آغشته می کرد من ورق می زدم گرد و غبار سالهای کهنگی ام را/.
آنروز که خدا عشقش را به من ارزانی داشت
زیستن آغاز شد و من در ابتدای جاده زندگی عشق به خدا را در زیستن با تو یافتم
بودی ولی چون پرنده ای مهاجر اشکهای چشمم بدرقه کردند مسافر وجودت را و باز من همنوای موسیقی تنهایی ات زل زده بودم به ناکجای رفتنت تا به خود برگشتم... خاطره ها خیالی و مبهم شده بودند و من گم کردم وجود تو را در نگاه خویش روزی که چشمان سیاه تو کلاه خوشبختی را بر سرم گذاشته بود، پنجره ها در انتهای جاده ای ممتد رو به سیاهی شب می رفت تو رفتی و من، عاشق سیب کال درخت گیلاس همسایه... و من در آینه چشمان خود، می بینم موجهای سیاه گیسوان پریشان را و شب یلدا باز هم همسفر رویای قشنگیست و خنده ای سرخ حجم ثانیه های نگاه تو را می شکست و خدا... و خدا اسم قشنگ خود را در چار چوب خانه دایره ای من بدون وزن و قافیه رها می کرد و غزل پیر من در انتهای خود راهی غربت می شد و گاهی در نبودن خلاصه. و سایه معصوم بالهای فرشته ای می برد تندیس خوبیها را تا من از آب و آینه بگویم و در اقیانوس عشق باور کنم خدا را... /.
رفتی و با رفتنت در آتش جانم هنوز
ای دلا در ماتم این هجر هر چه جان داری بسوز من که گفتم در خرابات دلم جغد سیه چشم منی من تو را خواهم نه آن نغمه سرای سینه سوز ای که در چشمان من همچون شبی بنشسته ای من همه شب زنده ام تنها برای تو نه روز تو که گفتی از برایت جان دهم پس جان چه شد؟ من تو را آن یار دیدم بی غل و بی رمز و دوز تو مسیحا آمدی جان دادی این دل مرده را رفتی و با رفتنت در آتش جانم هنوز/.
نگاه غریبه ماند اشک خشکید برگ زرد شد زندگی پایان یافت و عشق همچنان جاریست/.
سهم من از بودن تو یک عکس و یک نگاه سهم من از زندگی جوی اشک و بغض و آه دیروز ترانه هایم برای تو بود و امروز برای این دل تنها.../.
برای دیدن رویت شب و روزم فنا شد به طاق پشت چشمانت تن و روحم نگاه شد اگر دل را به دستانت سپردم اگر قلبم به هجرانت فشردم نگاهت را خریدارانه خواندم برای خنده ات جانها ستاندم تو با آن یک نگاه ناز و مستون ز لیلی بردی ام یک شب به مجنون/.
و کبوتر نام تو را چنان زیبا بر آسمان قلبم نوشت که من عکس تو را در چشم خویش دیدم و حس کردم زندگی را در وجود خود/...
عشق گناه نیست ولی می سوزانند عاشقان را... لاله پرپر گشت و ... کوه هنوز استوار ایستاده و ما کدامین عشق را بنگریم؟/
شاید اگر آن شب کفش بلورین نمی شکست می توانست به دنبال او تا رویا برود کاش سیب سرخ را گاز می زد و با نوازش او از خواب بیدار می شد آخر تا به کی باید به دنبالش رفت وقتی که می فهمی دست نیافتنی است چرا همیشه جمعه تعطیل است شاید او جمعه هوای مدرسه کند آخر قصه شاهزاده به رویای کفش بلورین رسید؟ چه کسی می داند عاقبت زیبای خفته بیدار شد یا نه؟ تام که هیچگاه به جری نمی رسد چرا همیشه به دنبال او می رود؟ اما من باز هم جمعه را پشت در بسته مدرسه منتظر حسنکم می مانم/...
زندگی نشونه نیست عاشقی بهونه نیست واسه قلبهای ما دل دیگه یه دونه نیست اون نگاه آشنا دیگه توی خونه نیست دیگه تو شعر منم عطر یاس و پونه نیست
لختی درنگ که شاید ممان دل منم حول نگاه دلربای تو گشته است سیگمای قلب و دل و عشق و انتظار در لا به لای کشش این نگاه سخت رفت و به نازکی تیر صید من آهی کشید و مرا ریشخند کرد وقتی که آن برش تیر چشم تو برد مرا به عمق تماشای زندگی من نیز محو تماشای آن دو قطب سیاه مست خمش قاب دل شدم/.
زندگی جاریست و من می بینم بادها را که چگونه نگاهم را به سوی زندگی می کشانند و آبهایی که در تلاطم خود می شویند این نگاه را آتش که می سوزاند اهریمنان وجودم را و به خاک می سپارد خاکستر سردشان را و من زندگی میکنم با نگاهی سرشار از عشق/.
|
About![]()
Home
|